بستن تبلیغات

مه سمای مامان و بابا

 


 

 

تمام عروسک های دنیا یتیم میشدن اگر دختر نبود .


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 فروردين 1393 توسط زهرا

 

از روز یکشنبه 17 فروردین پروژه از پوشک گرفتن را اغاز کردیم که خداروشکر مه سما همکاری کرده البته اینم بگم که خودش گفت دیگه پوشک نکن منم از خدا خواسته گفتم چشم ولی خدایی هم دیگه باید میگرفتمش دیگه بزرگ شده عسلمخجالت

بماند که روز اول دو دفعه تو شلوارش جیش کرد آخیه بار در دستشویی ولی برای روز اول خوبه روز دوم هم من شب قبلش پوشکش کردم که تو خواب یه دفعه جیشش نریزه ولی خدارو شکر شب تا صبح تو پوشکش جیش نکرد قلبو صبح وقتی بیدار شد بردمش دستشویی و جیش کرد و منم انگار دنیا را بهم دادنزباننیشخند خخخخخخ بار دوم هم بردمش که باز جیش کرد خدا کنه برای پی پی مشکل پیدا نکنیماوه


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 فروردين 1393 توسط زهرا

سلام بعد یه غیبت طولانی اومدم ببخشید مامانی هم وقت نداشتم اپ کنم هم حوصله یکم نداشتم به هر حال کلی عکس داری این چند وقت که توی یه پست دیگه میزارم برات الان میخوام تقویمی که دادم برات طراحی کردن را بزارم که انشالله برای عید اماده میشه قلب

پشاپش سال نو مبارک عشقم قلبماچ


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 اسفند 1392 توسط زهرا

سلام نفس مامان خوبی قلب از قبل محرم تصمیم گرفتم که بعد از محرم و صفر یه تولد با دوستای خوب نی نی سایتی برات بگیرم که بالاخره 18 دی ماه چهارشنبه برات گرفتم وکلی هم خوش گذشت از همه  دوستای گلم که زحمت کشیده بودن و تشریف اوردن کمال تشکر و قدردانی را دارم بریم سراغ عکسا مژه

میز تنقلات خوشمزه

فقط دستا را ببینید ههههههههههههه خنده

اینم از میز شام خوشمزه

 

این را هم بگم که زحمت بیسکوییت ها را شیما جون  مامان رهام جون کشیده ممنون بوووس ماچ


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط زهرا

یلدات مبارک عشق مامان قلب

من عاشق پاییز هستم و وقتی تو توی پاییز دنیا اومدی من عاشقتر شدم نمیدونم چرا من توی پاییز روحیم عوض میشه دلم میخواد قدم بزنم توی باغ جنگل واییییییییییییی بارون بیاد برم زیر بارون خیس بشم عاشق بشم همیشه دوست داشتم توی پاییز ازدواج کنم که همینطور هم شد وقتی تو دنیا اومدی توی ماه تولد خودم خیلی خوشحال شدم به خودم گفتم دخترم که بزرگتر شد توی پاییز میریم قدم میزنیم کلا میریم عاشقی میکنیم کیف میکنیم از هوای پاییز لذت میبریم امسال همینطوری شد و من از خدا ممنونم که تو را بهم داده اینم بگما بابایی سرش شلوغه وگرنه بابایی هم پایه ست و هر وقت گفتیم ما رو ببر بیرون برده ولی کلا از سرما و بارون زیاد خوشش نمیاد خنده

خب الان حیف که پاییز تموم شد ولی به جاش از اولین روز زمستون که یلدا نام داره و طولانی هم هست اونم یک دقیقه با شادی و خوشحالی شروع میشه و هر سال برای تو و ما که یک خانواده سه نفری هستیم خاطره انگیزه که اینم عالیتره قلب انشالله زمستان پر برکت پر از نعمتهای اسمانی داشته باشی عزیزم ماچ

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 دی 1392 توسط زهرا

سلام عشق مامان قلب

4 شنبه هفته گذشته مهمونی دوره ایی داشتیم که اولین جلسه را خاله شیما قبول کرد خونش بریم البته یه صندوق هم گذاشتیم که اونم عالیه و هر ماه قراره قرعه کشی کنیم این دفعه برای دی ماه را زودتر خونه خاله شیما قرعه کشی کردیم و به نام خاله صفورا و خاله سولماز در اومد دلقک

خاله شیما خیلی هنرمنده و خیلی با سلیقه حسابی زحمت کشیده بود و یه عالمه چیزای خوشمزه درست کرده بود دستش درد نکنه منو تو هم تا ساعت 10 شب خونشون بودیم و حسابی بهش زحمت دادیم خاله شیما مرسییییییییییییی انشالله بتونیم جبران کنیم قلبماچ

بازم ممنونیم خاله شیماااااااااااااااا ماچماچ


نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آذر 1392 توسط زهرا

با تاخیر بسیار زیاد 25 ماهگیت مبارک عزیزمممممممممم ماچخیلی دوستت دارم با اینکه این چند وقت لجباز شدی حسابی اونم میدونم توی این سن عادیه و باید باهات مدارا کنم ولی با همه اینها دوستت دارم خیلی زیاد عشقمممممممممم چشمک

از این چند وقت بگم که 4 روز طول کشید تا بالاخره دوباره توی اتاق خواب خودت تنهایی بخوابی و این 4 روز دو روز اولش خیلی اذیت کردی و نصف شب بیدار میشدی و صدام میکردی منم که پایین تختت خوابیده بودم بغلت میکردم و دوباره خوابت میبرد میزاشتم سر جات ولی با همه این سختی ها بالاخره دیشب خوابیدی و تا صبح هم بیدار نشدی خدارو شکر عینک

شیرین شدی حسابی و تقریبا همه کلمات را میگی حتی سخت ها را هم جالب تلفظ میکنی مثل بیسکویت که میگی بسکوویت یا انگشتر که میگی انشگر ههههههه

 

به مامان بابایی میگی مامانی اکم (اکرم )و به مامان من میگی مامانییییییییییی اونم خیلی با ناز چشمکوای که هر روز میگی به ادادون(اقاجون) زنگ بزنیم .

خاله زینب را هم خیلی دوست داری و هر روز سراغشو میگیری گاهی بهش میگی ایه ززب (خاله زینب)گاهی هم خاله را میگی و به جاش اسم شوهرش خاله را میچسبونی به خاله اینطوری ایه حسن (خاله حسن) هههههههه عمو حسن به خاله حسن معروف شده ههههخندهنیشخندزبان

اخ از عشق خاله نگم که نفس منه علی کوچولوی خاله زهره که شما عاشقشی و هر روز توی اسکایپ باهاش حرف میزنی از خواب پا میشی میگی مامان علی اسکپ هههههه خنده

جیش هم میگی ولی گاهی وقتا گاهی هم لج میکنی اصلا نمیگی منم دیگه توی این هفته میخوام باهات تمرین کنم که از پوشک بگیرمت چون هم من و هم خودت خسته شدیم از پوشک کردن تو

یه روز جالب بود اومدی با یه پوشک در دستت میگی عوض کن ههههههههه منم بهت میگمنمیخوای جیشتو بگی میگی نهههههههههههه

یه چیز جالبتر اینه که هر وقت یه خرابکاری بکنی میای بوسم میکنی هی هم صدام میکنی مامانی زیاااااااااااا (زهرا) ههههههههه منم تا میام اخم کنم خندم میگیره بچه های این زمونه که این باشن وای به حال بچه های اینا اوهخنده

اهنگ های گروه سون را بلدی و کلماتشو خوب تکرار میکنی و هر وقت میریم تو ماشین شما اهنگشو میزاری و خودت هم تکرار میکنی اونا رو که بلد نیستی هم همراهی میکنی با اهنگش ههههههههزباننیشخند

وقتی میریم خرید اینطوری باج میدیم خانم خانمافقط توی فروشگاه خوب میخورن ما هم که خوشحال میشیم و از خدامونه خیال باطل

عصرونه خوردن توی چادر چه کیفی میده چشمک

اینم عکس خوابت توی اتاقت به تنهایی که من باید سر بزنم که پتوت از روت نرفته باشه کنار لبخند

اینو همیشه بدون که منو بابایی عاشقتیم ماچقلب

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 23 آذر 1392 توسط زهرا

مامانی و اقاجون برای زندگی از یزد نقل مکان کردن به مشهد که برای ما عالی شده هم زیارت هم سیاحت منو تو هم از این فرصت استفاده کردیم و دوتایی راهی شهر مشهد شدیم اونجا میخواستیم به دیدن خاله سحر و ارشاک جوون هم بریم که شما دو روز اخر چنان تب کردی و حالت خوب نبود که نتونستیم بریم از خاله سحر عذر خواهی کردیم و قرار شد دفعه بعد حتما بریم ببینیمشون الان عکس میزارم بعدا میام مفصل مینویسم از کارات و شیرین زبونیهات عینک اینم چند تا عکس از سفر:

اینقدر توی قطار خانم بودی که نگو کلوچه ات را خوردی و خوابیدی منم حسابی از داشتنت به خودم بالیدم ولی بماند موقع برگشت چقدر اذیتم کردی خخخخخخخخخخخ تلافی کردی حسابی خنده

موقع برگشت توی هواپیما اینقدر منو اذیت کردی که نگو موقع بلند شدن هواپیما ایستاده بودی موقع نشستنن هواپیما هم ایستاده بودی مهماندار ها هم حریفت نشدن ابله


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آذر 1392 توسط زهرا

چند وقت پیش توی یه 5شنبه عالی خونه خاله یاسمن و رادین جوون دعوت بودیم که خیلی به هر دومون خوش گذشت و الحق که رادین جوون و مامانش میزبانان  دوست داشتنی بودن .

خاله یاسمن ممنون از مهمونی قلبماچ

میگم که رادین  میزبان خوبی بود اینطوری نیشخندزبانچشمکخجالت

 

اینم جمع مامانا و بچه ها نیشخند

 

بازم مچکریم خاله یاسمن ماچ


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آذر 1392 توسط زهرا

سلام نفس مامان  هدیه تولد را بالاخره با بابایی تصمیم گرفتیم چی بخریم و برات خریدیم نمیدونی وقتیکه برات وصلش کریدیم تا شب همش جلوی اون نشسته بودی و کلی کیف میکردی بابایی هم همش ازت عکس میگرفت منو بابایی کلی خوشحالیم که از کادوی تولد اینقدر خوشت اومد بوووووس قلبقلبماچ

اینم از عکسش :

 

وای که نمیدونی چقدر بابایی خندید از این کارات دائما رژ میزدی به بابایی میگفتی خوشگله هههههههه

دوستت داریم یکی یک دونه مامانو بابا قلبقلب


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 آذر 1392 توسط زهرا

از کجا باید شروع کنم از قبل از تولدت بهتره تولد هانا جون رفتیم که کلی به منو تو خوش گذشت اینم از عکسا از مریم جون و هانا بسیار متشکریم ماچ

اونجا سحر جون و ارشاک از مشهد هم اومده بودن که خیلی واقعا مادرو پسر دوست داشتنی بودن و البته شماو ارشاک خیلی با هم دوست شده بودید امیدوارم دوباره ببینیمشون قلب

خب بریم سر حرف زدن شما ماشالله خیلی شیرین شدی چند جمله هم میگی خیلی کم ولی دایره کلماتت خیلی بیشتر شده طوری که چند تا تبلیغ تلویزیون را بلدی و وقتی داره پخش میشه سریع میگی خیلی بامزه طوری که منو بابایی کلی میخندیم مثلاراگا تا میگی هر یکیش شما میگی دوتا ست یا بالا بالا یا ایران فیت تبلیغ کاشت مو که تلفنشو از حفظی تا میرسه به گفتن تلفن شما سریع میگی 223030 هههههههههه کلی از گفتنش خودت کیف میکنی نیشخندخنده

وای ژست میگیری موقع عکس گرفتن حالا برات عکسایی که اقاجون ازت گرفته و شما ژست گرفتی را برات میزارم خالی از لطف نیست چشمک

خب از اواخر مهر بگم که رفتیم یزد هم برای چکاپ اخه برای چکاپ میبرمت پیش دکتر شجری که فوق تخصص کودکانه و الحق که پزشکه خوبیه و دوباره بهم گفت که وزنت کمه و ویتامین دی بدنت خیلی کمه هنوز و باید این سری هفته ایی یک دونه قرص ویتامین دی بخوری و بیشتر در معرض افتاب باشی و منم گفتم چشم این عکسا برای وقتیه که توی خونه با اقاجون پازل درست میکردی اینم از عکساش .

 

این چند تا عکس هم جا مونده از قبل هستش که میزارم توی این پست زبان

اینم عکس پسر خاله زهره علی که هر وقت شما تلفن دستته و حرف میزنی میگم با کی حرف میزنی شما هم میگی علی هههههههههه نیشخندزبانخنده

اینم تنها عکس از نمایشگاه کودک ابله

این عکس را هم خیلی دوست دارم داری موهای بابایی را شونه میزنی خندهزبان

فعلا همینا بسته تا بعد بیام کلی برات بنویسم قلب


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 آبان 1392 توسط زهرا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com