تمام عروسک های دنیا یتیم میشدن اگر دختر نبود .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 شهريور 1393 توسط زهرا

سلام شیرین زبون مامان خوبی

وای اینقدر شیرین شدی که نگو  خدا یا شکرت که دختر شیرینی چون مه سما بهم دادی

خداروشکر غذا خوردنت بهتر شده و من امید دارم وزنت یکم بیشتر بشه لااقل 12 خستو شدم از دو سالگی تا الان 11 موندی هشت ماهه مادر از غذا ها ماکارونی را خیلی دوست داری دائما میگی برات درست کنم جالب اینکه هر وقت میریم بیرون میگی برات همبرگر بخرم من تا قبلش اصلا یه بار هم نخریدم برات برام تعجبه که شما از کجا یاد گرفتی

یه بار داشتیم شام میخوردیم کنار  بابایی نشسته بودی بابا تا قاشق را کرد دهنش یکنم از غذا ریخت شما هم به بابا گفتی بابا مواظب باش نریز دیگه بعد دونه های برنج را جمع کردی ریختی تو بشقابش منو میگی تعجب

یه بار تنها توی اتاقت بودی یه صدایی میاد بعد سریع میای میگی مامان تختم صدا داد ترسیدم من داشتم نماز میخوندم نگاهت کردم گفتی نترسم منم با سر اشاره کردم نه بعد دوباره رفتی سر بازیت

اخ اخ اینم بگم هر بار که میری دستشویی بعدش میگی مامان بگو افرین که جیش کردی افرین که پی پی کردی منم بهت میگم کلی کیف میکنی وقتی هم بابا خونه باشه که میری به بابا هم میگی رفتم جیش کردم اونم میگه افرین کلا ما با جیش کردن تو مشعوف میشیم هههههههه

الان که این مطالب را مینویسم ماه مبارک رمضانه خیلی خوشحالم که بازم خدا توفیق داد که این بار هم به ضیافت به این قشنگی برم منم دیدم از افطار تا سحر زیاد وقتی نیست تصمیم گرفتم بیدار بمونم شما هم گاهی یک و دوساعتی منو همراهی میکنی یه بار توی همین شبها داشتم سالاد درست میکردم اومدی گفتی خیار میخوام برم از اشپزخونه بردارم گفتم برو بعد دیدم رفتی سر یخچال از تو جا میوه ایی یه خیار برداشتی بعد درو بستی اومدی بهم دادی گفت پوست میکنی منو بگی باز تعجبولی بعدش بغلاینقدر کیف کردم که دخترم بزرگ شده که نگو

توی جمع و پهن کردن سفره هم کمک میکنی بعضی وسایل را میاری و بعدش میبری توی پهن کردن سفره خیلی وارد نیستی ولی توی جمع کردنش خیلی قشنگ تا میکنی

همچنان عاشق لباسی اینو به من رفتی و جالبه اگه جایی بریم که مغازه گل سر و این خنزل پنزل ها داشته باشه یدونه بر میداری میگی مامان بخر ست لباسمه ههههههههه

چند وقتیه میخوام موهاتو کوتاه کنم ولی بابایی نمیزاره میگه نه میخوام بلند بشه بعد ببافی منم ببرمش بیرون پز بدم دختر دارم خخخخخخ منم برای اینکه پر پشت بشه یه روز در میون به سرت روغن بادوم تلخ یا روغن زیتون میزنم البته بهت زینک هم میدم خدا کنه موثر باشهخندونک

عاشق نمازی تا ما شروع میکنیم به نماز خوندن سریع میای کنار من و نماز میخونی وای که با چادر خیلی خوردنی میشیبوس

میخواستم بنویسم کلاس بازی یا نقاشی ولی نزدیک ما نبود یه کلاس زبان پیدا کردم که به سن شما میخورد ثبت نامت کردم روز اول هم خیلی خوشت اومد و کلی کیف کردی یک ساعتو نیم کلاس بود که یه بار هم از کلاس بیرون نیومدی برام جالب بود که اینقدر کلاستو دوست داری بعد از پایان کلاس هم با غر غر اوردم بیرون هههههه یعنی بچم اینقدر مشتاق علمه هههههههه خلاصه تو راه خونه بهم میگی مامان خانمم گفته به مامان بگیم مامی به بابا احد بگم ددی ولی من نمیخوام بگم ددی میگم بابا احد ههههههههه مردم از خنده از دستت شب هم که بابا احد اومد بهش گفتی نمیخوام بگم ددی هههههههه

زهرا خانم واژه جدیدیه که بعضی مواقع میخوای منو صدا کنی میگی بدبوکلا هر چی بابایی یا من به زبون بیارم بعدش شما تکرار میکنی

معذرت میخوام و ببخشید هم جز کلماتی هست که شما خیلی زیاد به کار میگیری بله مامان از بس شیطنت و خرابکاری میکنی بعدش هم از این کلمات استفاده میکنی

یه بار هم خیلی اذیت کردی و حسابی اتاقتو بوم ریختی منم دیگه خیلی عصبی شدم از دستت اومدم دعوات کنم یه دفعه بهم میگی مامان حرص میخوری منم گفتم بله گفتی اروم باش حرص نخور تعجب خدایی بعضی مواقع از پس این زبونت بر نمیام زبان

از کلاس زبانت بگم که خیلی دوست داری و خیلی هم پیشرفت کردی کلمات خیلی زیادی بلد شدی اینم بگم که این مطالب را طی چند هفته دارم میتویسم برای همین پیشرفت تو زبانت هم مینویسم برات آرام

از کارای خونت هم بگم که تا بیسکوییت یا شیرینی میخوری بلافاصله جارو دستی میاری جارو بزنی میگی مامان جارو زدم تمیز شه هههههه یه بار هم دیدم صدای اب میاد دیدم صندلی گذاشتی داری ظرف برام میشوری بماند که چه گندی به اشپزخونه زدی خلاصه که خانمی شدی برای خودت

یه روز دوره خونه ما با دوستات عکسشو تازه تونستم پیدا کنم .

وقتی با هم خاله بازی میکنیم این وسایل بازیمونه خندونک

یه روز با هم پیراشکی درست کردیم خوشمزه

عشق نقاشی محبت

عاشق بلز هستی هر روز برام مینوازی خخخخخخخ

وقتی روغن میزنم به موهات خندونک

دختر درسخون من زبان

وقتی داریم میریم کلاس زبان

وقتی خیلی خسته میشی خنده

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 تير 1393 توسط زهرا

امروز تصمیم گرفتیم بریم باغ پرندگان  تعریفشو خیلی شنیده بودیم یه بار هم رفتیم ولی متاسفانه تعطیل بود خلاصه صبح ساعت 10 راه افتادیم به سمت باغ

اول که رسیدیم شما تا پله دیدی دیگه ول کن نبودی همش میخواستی پله را بری بالا خدا خیرشون بده کلی هم پله داشت یه جاهایی هم رمپ بود ولی شما دوست داشتی از پله بری منو بابایی هم دنبال شما غمگینبدبو

اینم بگم که از پرنده ها میترسیدی و ما خیلی تلاش کردیم تا شما دوست بشی و ترست بریزه عکس میزارم برات که یادگاری داشته باشی بوس

 

عکسا را میزارم ادامه مطلب چون خیلی زیاده خندونک



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 16 خرداد 1393 توسط زهرا

خیلی وقته نیومدم برات بنویسم کلی مطلب هست و کلی عکس تا اونجا که ذهنم یاری کنه برات مینویسم .

وای اینقدر شیرین شدی که نگو دیگه راستی راستی حریف زبونت نمیشم غمگینبابا یه بار بهت گفت مه سما جیش داری شما جواب ندادی بابا هم هی ازت پرسید اخر سر به بابا میگی اههههههه جیش ندالم دارم فیلم مینینمخندهخندونک

تازی گی ها یاد گرفت یهی خدا خدا میکنی زبانیه جوری شکایت مثلا

بهم میگی مامان بستنی میخوام میگم نداریم میگی ای بابا خدا خدا خدا سرتو هم به چپو راست تکون میدی خخخخخخخخخخ

اخ به خیار میگی ایخار ای من خوشم میاد خیلی باحال میگی  ای لاویو هم خیلی با نمک میگی عقب را میگی عبق هههه

بهت یاد دادم هر چیزی که از کسی میخوا یباید بهش بگی لطفاآرام

حالا سر سفره به بابا میگی بابا لفطا اب بریز

لفطا بستنی بده

خیلی قشنگ و دقیقا سر جاش استفاده میکنی

اخ اخ صلوات میفرستی خیلی قشنگ ادم کیف میکنه اونم با صدای قشنگت میگم از کی یاد گرفتی میگه عمو پورنگ محبت

تازگی علاقه زیادی به شعر پیدا کردی و دوست داری حفظ کنی منم کمک میکنم تا حفظ بشی خندونک

عاشق دمپایی و صندل  هستی هر کی بهت میگه میخوام برات کادو بخرم چی بخرم میگی دمپایی زباناووووو با هر لباست باید دمپایی ست داشته باشی یه بار لباس پوشیدی بهت بهت گفتم برو کفش بپوش بریم بیرون دیدم رفتی بعد برگشتی داشتی لباس در میاوردی گفتم چرا در میاری گفتی کفشم نیست هههه بعد فهمیدم ستش نیست هههه کلا قرتی هستی برای خودت

اخ اخ دائما میگی با اقاجووون حرف بزنم مامانی حرف بزنم هر روز تو وایبر باهاشون حرف میزنی اول هم صلوات میفرستی براشون

یه مدتی هم هست میگی بریم مهد کودک چون پسر خالت میره و دائما میگه تو هم علاقه پیدا کردی که بری انشالله بعد از ماه رمضون یه مهد خوب ثبت نامت میکنم

عاشق عمو پورنگ هستی و البته امیر محمد برات یه عینک دودی خریدم 50 تومن پولشو دادم لطف کردی شیشه هاشو دراوردی گفتی عین امیر محمد زبانخنده عکس هم گرفتم میزارم برات

توی عید هم فقط کلاه قرمزی میدیدی و خیلی دوست داشتی حالا عکسشو میزارم یادگاری محبت

تبلت بابایی را هم صاحب شدی و کلا اگر ببینی فقط میخوای بازی کنی بابایی هم داده برای خودت البته گاهی زیاد بهت نمیدیم که عادت کنی اخه زوده برات اینا مامانی خندونک

تا اینجا که یادمه برات نوشتم اینم بگم که کلا  همه زندگی منو بابایی هستی محبت

حالا بریم سراغ عکسا :


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 فروردين 1393 توسط زهرا

 

از روز یکشنبه 17 فروردین پروژه از پوشک گرفتن را اغاز کردیم که خداروشکر مه سما همکاری کرده البته اینم بگم که خودش گفت دیگه پوشک نکن منم از خدا خواسته گفتم چشم ولی خدایی هم دیگه باید میگرفتمش دیگه بزرگ شده عسلمخجالت

بماند که روز اول دو دفعه تو شلوارش جیش کرد آخیه بار در دستشویی ولی برای روز اول خوبه روز دوم هم من شب قبلش پوشکش کردم که تو خواب یه دفعه جیشش نریزه ولی خدارو شکر شب تا صبح تو پوشکش جیش نکرد قلبو صبح وقتی بیدار شد بردمش دستشویی و جیش کرد و منم انگار دنیا را بهم دادنزباننیشخند خخخخخخ بار دوم هم بردمش که باز جیش کرد خدا کنه برای پی پی مشکل پیدا نکنیماوه


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 فروردين 1393 توسط زهرا

سلام بعد یه غیبت طولانی اومدم ببخشید مامانی هم وقت نداشتم اپ کنم هم حوصله یکم نداشتم به هر حال کلی عکس داری این چند وقت که توی یه پست دیگه میزارم برات الان میخوام تقویمی که دادم برات طراحی کردن را بزارم که انشالله برای عید اماده میشه قلب

پشاپش سال نو مبارک عشقم قلبماچ


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 اسفند 1392 توسط زهرا

سلام نفس مامان خوبی قلب از قبل محرم تصمیم گرفتم که بعد از محرم و صفر یه تولد با دوستای خوب نی نی سایتی برات بگیرم که بالاخره 18 دی ماه چهارشنبه برات گرفتم وکلی هم خوش گذشت از همه  دوستای گلم که زحمت کشیده بودن و تشریف اوردن کمال تشکر و قدردانی را دارم بریم سراغ عکسا مژه

میز تنقلات خوشمزه

فقط دستا را ببینید ههههههههههههه خنده

اینم از میز شام خوشمزه

 

این را هم بگم که زحمت بیسکوییت ها را شیما جون  مامان رهام جون کشیده ممنون بوووس ماچ


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط زهرا

یلدات مبارک عشق مامان قلب

من عاشق پاییز هستم و وقتی تو توی پاییز دنیا اومدی من عاشقتر شدم نمیدونم چرا من توی پاییز روحیم عوض میشه دلم میخواد قدم بزنم توی باغ جنگل واییییییییییییی بارون بیاد برم زیر بارون خیس بشم عاشق بشم همیشه دوست داشتم توی پاییز ازدواج کنم که همینطور هم شد وقتی تو دنیا اومدی توی ماه تولد خودم خیلی خوشحال شدم به خودم گفتم دخترم که بزرگتر شد توی پاییز میریم قدم میزنیم کلا میریم عاشقی میکنیم کیف میکنیم از هوای پاییز لذت میبریم امسال همینطوری شد و من از خدا ممنونم که تو را بهم داده اینم بگما بابایی سرش شلوغه وگرنه بابایی هم پایه ست و هر وقت گفتیم ما رو ببر بیرون برده ولی کلا از سرما و بارون زیاد خوشش نمیاد خنده

خب الان حیف که پاییز تموم شد ولی به جاش از اولین روز زمستون که یلدا نام داره و طولانی هم هست اونم یک دقیقه با شادی و خوشحالی شروع میشه و هر سال برای تو و ما که یک خانواده سه نفری هستیم خاطره انگیزه که اینم عالیتره قلب انشالله زمستان پر برکت پر از نعمتهای اسمانی داشته باشی عزیزم ماچ

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 دی 1392 توسط زهرا

سلام عشق مامان قلب

4 شنبه هفته گذشته مهمونی دوره ایی داشتیم که اولین جلسه را خاله شیما قبول کرد خونش بریم البته یه صندوق هم گذاشتیم که اونم عالیه و هر ماه قراره قرعه کشی کنیم این دفعه برای دی ماه را زودتر خونه خاله شیما قرعه کشی کردیم و به نام خاله صفورا و خاله سولماز در اومد دلقک

خاله شیما خیلی هنرمنده و خیلی با سلیقه حسابی زحمت کشیده بود و یه عالمه چیزای خوشمزه درست کرده بود دستش درد نکنه منو تو هم تا ساعت 10 شب خونشون بودیم و حسابی بهش زحمت دادیم خاله شیما مرسییییییییییییی انشالله بتونیم جبران کنیم قلبماچ

بازم ممنونیم خاله شیماااااااااااااااا ماچماچ


نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آذر 1392 توسط زهرا

با تاخیر بسیار زیاد 25 ماهگیت مبارک عزیزمممممممممم ماچخیلی دوستت دارم با اینکه این چند وقت لجباز شدی حسابی اونم میدونم توی این سن عادیه و باید باهات مدارا کنم ولی با همه اینها دوستت دارم خیلی زیاد عشقمممممممممم چشمک

از این چند وقت بگم که 4 روز طول کشید تا بالاخره دوباره توی اتاق خواب خودت تنهایی بخوابی و این 4 روز دو روز اولش خیلی اذیت کردی و نصف شب بیدار میشدی و صدام میکردی منم که پایین تختت خوابیده بودم بغلت میکردم و دوباره خوابت میبرد میزاشتم سر جات ولی با همه این سختی ها بالاخره دیشب خوابیدی و تا صبح هم بیدار نشدی خدارو شکر عینک

شیرین شدی حسابی و تقریبا همه کلمات را میگی حتی سخت ها را هم جالب تلفظ میکنی مثل بیسکویت که میگی بسکوویت یا انگشتر که میگی انشگر ههههههه

 

به مامان بابایی میگی مامانی اکم (اکرم )و به مامان من میگی مامانییییییییییی اونم خیلی با ناز چشمکوای که هر روز میگی به ادادون(اقاجون) زنگ بزنیم .

خاله زینب را هم خیلی دوست داری و هر روز سراغشو میگیری گاهی بهش میگی ایه ززب (خاله زینب)گاهی هم خاله را میگی و به جاش اسم شوهرش خاله را میچسبونی به خاله اینطوری ایه حسن (خاله حسن) هههههههه عمو حسن به خاله حسن معروف شده ههههخندهنیشخندزبان

اخ از عشق خاله نگم که نفس منه علی کوچولوی خاله زهره که شما عاشقشی و هر روز توی اسکایپ باهاش حرف میزنی از خواب پا میشی میگی مامان علی اسکپ هههههه خنده

جیش هم میگی ولی گاهی وقتا گاهی هم لج میکنی اصلا نمیگی منم دیگه توی این هفته میخوام باهات تمرین کنم که از پوشک بگیرمت چون هم من و هم خودت خسته شدیم از پوشک کردن تو

یه روز جالب بود اومدی با یه پوشک در دستت میگی عوض کن ههههههههه منم بهت میگمنمیخوای جیشتو بگی میگی نهههههههههههه

یه چیز جالبتر اینه که هر وقت یه خرابکاری بکنی میای بوسم میکنی هی هم صدام میکنی مامانی زیاااااااااااا (زهرا) ههههههههه منم تا میام اخم کنم خندم میگیره بچه های این زمونه که این باشن وای به حال بچه های اینا اوهخنده

اهنگ های گروه سون را بلدی و کلماتشو خوب تکرار میکنی و هر وقت میریم تو ماشین شما اهنگشو میزاری و خودت هم تکرار میکنی اونا رو که بلد نیستی هم همراهی میکنی با اهنگش ههههههههزباننیشخند

وقتی میریم خرید اینطوری باج میدیم خانم خانمافقط توی فروشگاه خوب میخورن ما هم که خوشحال میشیم و از خدامونه خیال باطل

عصرونه خوردن توی چادر چه کیفی میده چشمک

اینم عکس خوابت توی اتاقت به تنهایی که من باید سر بزنم که پتوت از روت نرفته باشه کنار لبخند

اینو همیشه بدون که منو بابایی عاشقتیم ماچقلب

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 23 آذر 1392 توسط زهرا

مامانی و اقاجون برای زندگی از یزد نقل مکان کردن به مشهد که برای ما عالی شده هم زیارت هم سیاحت منو تو هم از این فرصت استفاده کردیم و دوتایی راهی شهر مشهد شدیم اونجا میخواستیم به دیدن خاله سحر و ارشاک جوون هم بریم که شما دو روز اخر چنان تب کردی و حالت خوب نبود که نتونستیم بریم از خاله سحر عذر خواهی کردیم و قرار شد دفعه بعد حتما بریم ببینیمشون الان عکس میزارم بعدا میام مفصل مینویسم از کارات و شیرین زبونیهات عینک اینم چند تا عکس از سفر:

اینقدر توی قطار خانم بودی که نگو کلوچه ات را خوردی و خوابیدی منم حسابی از داشتنت به خودم بالیدم ولی بماند موقع برگشت چقدر اذیتم کردی خخخخخخخخخخخ تلافی کردی حسابی خنده

موقع برگشت توی هواپیما اینقدر منو اذیت کردی که نگو موقع بلند شدن هواپیما ایستاده بودی موقع نشستنن هواپیما هم ایستاده بودی مهماندار ها هم حریفت نشدن ابله


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آذر 1392 توسط زهرا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com