اول از همه ببخشید که این همه دیر دارم وبتو اپ میکنم حالو حوصله خوبی این چند وقت نداشتم و الان هم ندارم ولی گفتم بیام ازاین مدت بگم تا یادم نرفته از واکسنت که کلی پدرم دراومد با سرماخوردگیت یکی شد و تقریبا یک هفته ایی تب داشتی و گاهی هم تبت بالا میرفت که من با استامینوفن و دستمال مرطوب پایین میاوردم خلاصه بگم که هم من و هم خودت خیلی اذیت شدیم 
اسم بابایی را یاد گرفتی و خیلی قشنگ میگی و جالبه گاهی بابایی را به اسم کوچیک صدا میکنی و وقتی من میگم نه باید بگی بابا تکرار میکنی بابا 
این چند وقت اصلا اعصابم سرجاش نیست و اصلا حوصله گریه هاتو ندارم و تو هم بهونه های الکی میگیری و منم مجبورم سرت یه داد بزنم تا اروم بشی مامانی ببخشید که من اینقدر بد شدم ایشالله زود زود خوب میشم
دندان جدید هم دراوردی که اونم خیلی اذیتت کرد که خدا کنه برای دندون های بعدیت اینقدر اذیت نشی خانمم 
8 روزی میشه که کاملا از شیر گرفتمت و الان خیلی بهتر غذا میخوری چند روز اول که چسبیده بودی به من و از بغلم جم نمیخوردی که واییییییییییییی که چقدر خسته شدم ولی الان بهتر شدی گاهی میای و ازم مه مه میخوای که وقتی من میگم نه میری پیش بابات و از اون می می میخوای اگرم بابات نباشه شیشه شیرت را پیدا میکنی و میاری بهم میگی می می الهی که من فدات بشم عزیزم 



از عدد یک تا سه را بلدی و میشماری و میپری بالا یاد گرفتی میری روی تخت ما و میشمری یک دو و سه بعد هم میپری پایین چند بار هم خوردی زمینا ولی از رو که نمیری هر چی لامپ باشه که دستت برسه بهش خاموش روشن میکنی یعنی دائما روی مبلا هستی و لامپ را خاموش و روشن میکنی بابایی هم مجبور شده تمام ترانس هاشو در بیاره تا نسوزه در کل خونه در تاریکی یا کم نوری هست 


اینا را یادم بود اگر باز یادم اومد میام مینویسم برات 

بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
از کجا شروع کنم 
برای مه سما خانم باباییش یه عروسک خیلی خوشگل به اسم bady born گرفته که این نی نی هم اشک میریزه البته اگه دستشو فشار بدی شیر که میخوره سک سکه میکنه و از همه مهمتر جیش میکنه و باید مه سما خودش پوشکشو عوض کنه
هیچی دیگه باید از این به بعد پوشک سایز صفر هم به خرید پوشک اضافه بشه
یه شیر مخصوصو هم میخوره که خودش داره و من براش درست میکنم مه سما بهش میده دائما هم میخواد نی نی بخوابه با کالسکه اش توی خونه راه میبره و هی میزنه به سرش میگه لالا ازش میپرسم میگم نی نی خوابید میگه نه میگم لالایی بخون میخوابه اونم شروع میکنه به لالایی خوندن اونم به چه زبونی خدا میدونه ههههههههه 

اینجا هم بردیمشون دو تا نی نی ها رو پاساژ گردی وای که مه سما پدرمنو باباشو در اورد از بس این نی نی را با کالسکه راه برد
اگه بعضی عکسا تکون داره به خاطر تند راه رفتن مه سما بد افتاده 




بازدید : 28 مرتبه | موضوع :
سلام عزیزم عیدت مبارک انشالله امسال سال خیلی خوبی برات باشه همچنین برای دوستای گلم 
امسال سال تحویل خونه خودمون بودیم و بعدش رفتیم خونه مادربزرگت (مامان بابایی ) لحظه سال تحویل روز چهارشنبه ساعت 14:31:56 ثانیه بود که وقتی سال تحویل شد داشت خوابت میبرد که از هورااااااااا منو دایی از خواب پریدی و تو هم دست زدی هههههه 




بازدید : 34 مرتبه | موضوع :
چقدر امسال زود گذشت من اصلا نفهمیدم 
این روزها درگیر متخصص چشم برای شما بودیم و برای همین حالو حوصله خرید نداشتم دیروز وقت دکتر توی بیمارستان بینا داشتیم که با هم رفتیم و سریع هم نوبتمون شد ودکتر چشمای قشنگتو دید و خدارو شکر گفت به خاطر ضربه ایی که به سرش سمت راست خورده یکم انحراف توش دیده میشه که اونم قابل حله و قرار شد من روزی یکساعت چشم چپتو ببندم و فقط با چشم راست ببینی تا این چشمت هم مثل چشم چپت بشه و 3 ماهه دیگه دوباره ببرمت خانم دکتر ببینتت از مطب بگم که حسابی همکاری کردی و هر چی خانم دکتر میگفت جواب میدادی فیلم برات گذاشته بود خیلی دور و بهت میگفت مه سما جوجو چی میگه تو هم میگفتی جیک جیک کلی شیرین زبانی کردی و بیشتر از همه خانم دکتر عاشق اسمت شده بود و هی بهم میگفت اسمش خیلی قشنگه من عاشق اسمش شدم جالبتر از اینا این بود که هر اسباب بازی میخواستی به خانم دکتر میگفتی دایییییییییییی اونم با صدای بلند 
حالا قرار امروز و فردا فقط بریم خرید ایشالله
اینم یه عکس که من نمیفهمم مادر اخه اینطوری سیب میخورن 

نون خوردن هم به همین صورت

بازدید : 36 مرتبه | موضوع :
سلام سلام عزیز دلم عشقم نفسم این چند وقت کلی اتفاق افتاده که میخوام تا اونجا که یادمه برات بنویسم اگر هم بعضیهاشو یادم نبود هر موقع یادم اومد میام برات می نویسم
خب از هفته های گذشته شروع میکنم و اتفاقات بدی که برات افتاد
اول از همه بگم 5 روز یه مهمون داشتیم که زبونش بدجوری شور بود و هر دفعه در مورد شما یه حرفی میزد یه اتفاقی افتاد مثلا یه بار گفت مه سما صبح که بیدار میشه خیلی خندون و مهربونه و مثل بعضی از بچه ها نیست که گریه میکنن وقتی بلند میشن از خواب هیچی چشمت روز بد نبینه فرداش صبح که از خواب پاشدی همش گریه میکردی تازه با گریه از خواب پاشدی من مونده بودم چت هست که اینطوری میکنی هیچی دیگه مادر هر کاری کردم که گریه نکنی نشد که نشد و ناچار دعوات کردم که اروم شدی خود طرف هم گفت مثل اینکه من چشمش کردم.
روز دوم گفت این مه سما وقتی میره حموم اصلا صداش درنمیاد وای منم گفت ای خدا میخواد چی بشه صدقه گذاشتم و رفتیم حمام که کاشکی نرفته بودیم توی حمام یه وان بزرگ هست که مخصوصو مه سما منظور از وان یه لگن خیلی بزرگ که من مه سما را میزارم توش تا اب بازی کنه و همیشه وقتی میشونمش توش اب میریزم که اب تا روی پاش باشه و اون از اب زیاد اذیت نشه هیچی دیگه داشتم سرمو میشستم که دیدم بچم کف لگنه و اب روی صورتش سریع بلندش کردم زدم پشتش اینقدر که اب بالا اورد و تونست نفس بکشه از ضربه های من بدجوری پشت بچم قرمز شده بود سریع حوله پیچوندم دورش و اومدیم بیرون وای که من چه حالی شدم زدم زیر گریه و لباس تنش کردم .
وروز اخر که داشت میرفت باز یه چیزی گفت که منم با پرویی فراوان جلوش گفتم خدا بخیر بگذرونه که بازم اتفاق افتاد شب خواب بودیم که با صدای وحشتناکی پریدیم از خواب و مه سما از تخت افتاده بود پایین و اولش من فقط داشتم ارومش میکردم چون هنوز تو خواب بود وقتی اروم شد دیدم یا خدا پیشونی مه سما باد کرده و رد موکت روی پیشیونیشه و رگه های خون مرده روش سریع یخ گذاشتم روش تا صبح هی یخ تا بالاخره ورمش خوابید من کفری شده بودم از دست همون مهمون 

روز بعد هم هی با سر میافتاد زمین که من نمیفهمیدم چرا بچه هی میخوره زمین تا شب داشتیم شام میخوردیم که مه سما یه لیوان برداشت و قاشق خودشو لبه لیوان زد و با کمال ناباوری لیوان پودرشد و منم سریع بلندش کردم که یه وقت تو دستو پاش نره شیشه از همون موقع فهمیدم که چشم روش بوده و خودش با شکستن لیوان چشم را دور کرد .
از کارات بگم که :
دیگه روی تخت خودت و تو اتاق خودت به تنهایی میخوابی
و من خیلی راحت شدم قبلا هم تنها میخوابیدی که مریض شدی و اومدی پیش خودم ولی دوباره گفتم بهتره دخترم توی اتاق خودش بخوابه و صبح وقتی بابایی میره سرکار من میارمت توی اتاق خودمون و پیش من میخوابی
یاد گرفتی چشمت میزنی
بوس میفرستی
و یه ابرو میندازی بالا و اخم میکنی
بشین پاشو را بلدی و دائم انجام میدی
عاشق حرف زدن با تلفنی و هر کی زنگ میزنه شما هم حرف میزنی باهاش
دائما در حال وزن کردن خودتی که یه وقت وزنت بالانره
و هر وقت هم میری رو وزنه میگی بپرسیم ازت چندکیلویی که شما بگی ده و منم بهت بگم زهی خیال باطل و 9 کیلویی ههههههههه
همیشه در حال اواز خوندنی و جالب اینکه میری پشت مبل تکیه میدی به بوفه و با صدای بلند میخونی وای که چقدر خنده داره وقتی چهره ات را موقع خوندن میبینم
دیگه ابمیوه را با نی میخوری و دوست داری
عاشق گردنبندی و هر چی تسبیح توی جانماز ها بوده در اوردی و روی گردنت میزاری و راه میری 
وقتی بابایی نماز میخونه قشنگ میای کنار بابا و سرتو یزاری روی مهر بعد هم دستت میمالی روی زانوت مثلا سلام دادی و نماز تموم شد 
تازه هر کاری بابایی میکنه تو هم اداشو درمیاری منم کلی کیف میکنم هههههه
![]()
صدای کلاغ و جوجه را بلدی و من وقتی میگم کلاغه میگه شما میگی دار دار وقتی میگم جوجو میگه میگی جیک جیک 
یه چیز جالب ولی حال بهم زنی بگم ههههههههههه خودم یادش میافتم خندم میگیره 
یه روز صبح مه سما را بردم حمام تا نظافت صبحگاهی انجام بدم وقتی پوشکشو دراوردم یادم رفت بزارم توی سطل کنار حمام بود بعد شستمش و اوردمش بیرون پوشک کردم بعد هم یادم نبود که برم برش دارم هیچی مه سما اومد بهم گفت ماما جیک جیک منم هی گفتم چی اونم هی گفت اونجا جیک جیک نگو منظورش حمام بوده اخه دوتا اسباب ابزی جوجه داره که توی حمام باهاش بازی میکنه منم اولش نفهمیدم چی میگه هی گفت ایجا منم بازم نفهمیدم اومد بینی منو گرفت گفت پیف پیف منم گفت نمیفهمم مامان برو بیار ببینم چی میگی هیچی اونم رفت 2 ثانیه بعد اومد دیدم پوشکش توی دستشه ومیگه پیف پیف هههههههههههههه ولی مردم از خنده دستشو شستم و حسابی ماچش کردممممممممم


وای خیلی شد مه سما منو بابایی عاشقتیم و خدا را هزاران بار شکر میکنیم که توی نازنین را بهمون داده 
بازدید : 38 مرتبه | موضوع :
اول از همه بسیار ممنونم که الناز عزیزم مامان بنیا منو دعوت کرد به این مسابقه 
من از اردیبهشت سال 88 عضو نی نی سایت هستم و گاهی میدیدم که بچه ها وبلاگ برای نی نی هاشون میسازن یه روز تبلیغ نی نی وبلاگ توی سایت دیدم رفتم توی سایتش و فهمیدم چطوری وبلاگ بسازم البته اینو هم بگم که تصمیم برای وبلاگ سازی را موقعی گرفتم که باردار شدم با خودم عهد کرده بودم که باردار شدم وبلاگ برای مه سما بسازم و این شد که الان یه وبلاگ دارم و کلی خاطره از یدونه دختر قشنگم 
امروز خیلی خوشحالم به خاطر اینکه دقیقا موقعی دعوت شدم به این مسابقه که ماهگرد دختر نازم هم هست و مه سما وارد 16 ماهگی شد
بازدید : 48 مرتبه | موضوع :
عشق من داری تند تند دندون در میاری چند وقتی بود که همش دستت را به لثه پایینت میزاشتی و میکشیدی من هر چی نگاه میکردم دندونی نمیدیدم تا اینکه دیشب دوباره نگاه کردم دیدم بله دندان پاییت سمت راست زده بیرون و چون کامل در نیومده تیزیش اذیتت میکنه و انگار یه چیز اضافه توی دهنته از بس بهش دست زدی داره یکم کج در میاد مامان جون اینقدر دستتوو تو دهنت نکن البته میخاره میدونم گلم ایشالله دندان های بعدیت راحت تر از این در بیاد و شما اینقدر اذیت نشی
مه سما اینو بدون که منو بابایی عاشقتیم عزیزم 


بازدید : 51 مرتبه | موضوع :




























